|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 11:36 بعد از ظهر توسط behnam |
باز اسم تو و یاد تو منو دلتنگ میکنه بخصوص امشب دلم بدجوری هواتو کرده باز روحم پر میکشه دور حرمت. سردی ضریح و اشکهای گرم من باز بهم سلامی دوباره میدهند ومن گم میشم تو هق هق بی کسی هام .کی گفته تو غریبی ماغریبیم .آقاجون . این ما هستیم که جز تو محرم راز ندارم . شادیم به تو میگیم غمگینیم به تو میگیم بی پناهیم به تو پناه میاریم . وقتی روحمون خسته اس وقتی مشکلی داریم وقتی همه درها برومون بسته میشه تو برامون کارت دعوت میفرستی و میگی بیا من به حرفات گوش میدم .مهربونی تو پچ پچ فرشته هاست کی از تو مهربون تر.آخرین کلید در رحمت به دست توست. شفاعت تو یعنی رستگاری کیه که دل به تو نده . کیه که عاشقت نباشه کیه که برای پابوسی تو مشتاق و بیقرار نباشه .امشب در عرش غوغایست همه مسرور همه شادمان . امشب فرشته ها بازیباترین ستاره ها آسمون رو تزئین میکنند و شهابها پی در پی اسم زیبای تورا بر سینه ی آسمان حک میکنند ( ای مهربون تولدت مبارک ). + نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 1:30 قبل از ظهر توسط behnam |
اینجا هنوز باران می آید
اما هرچه می آید نمی دانم چرا دلهای اینان بارانی نمی شود باران را می خوانند باران را زار می زنند باران می آید فرار می کنند آمدن باران را با پایان آن توجیه میکنند... باران میآید!نه که نیاید! دلهای اینان انگار که سایه بان دارد! سایه بان دلت را بردار! بگذار باران بیاید دلت را بارانی کند بارانی ِ بارانی! مثل.... مثل ِ مثل همان که منتظرش هستیم... نه مفتخرش هستیم.. اگر منتظرش بودیم زیر چتر مشکی به او پشت نمی کردیم... نمی رفتیم! زیر باران می ماندیم ... تا! تا بارانی شویم... دل بدهیم دل! و اینجا هنوز باران می آید ... ای کاش دلم سایه بان های پنهان نداشته باشد که نبینمشان و دلم از قحطیه آب درکنار باران بخشکد + نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 6:29 بعد از ظهر توسط behnam |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 11:44 بعد از ظهر توسط behnam |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 11:44 بعد از ظهر توسط behnam |
می نویسم همچون چشمهای خسته ام در پشت پنجره ی تنهائی و افق که در انتهای زمین بی صدا ایستاده است تنها ایستاده ام در انتهای خودم روزی از این دیار و یار خواهم رفت گوری برای افکارم خواهم کند و روزهایم را به دست باد خواهم سپرد باران که بیاید تنهاترین می شوم در فاصله ی دو ر. دور و چشمی در انتظار ...... + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 11:2 بعد از ظهر توسط behnam |
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 6:29 بعد از ظهر توسط behnam |
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 0:10 قبل از ظهر توسط behnam |
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 2:39 بعد از ظهر توسط behnam |
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 1:25 قبل از ظهر توسط behnam |
میتوانستم ناله کنم...خنديدم ميتوانستم شکايت کنم...قدردانی کردم ميتوانستم فرياد بزنم...سکوت کردم همه چيز بر وفق مراد.... + نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 9:35 بعد از ظهر توسط behnam |
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 9:30 بعد از ظهر توسط behnam |
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 1:42 قبل از ظهر توسط behnam |
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 0:53 قبل از ظهر توسط behnam |
غرق در سکوت شب پیش می روم به سوی جزیره تنهایی هایم آهسته و آرام کوله بارم را بسته ام و در عمق این شلوغی از میان این مردم می روم روزهایم تکراری شده اند آفتاب طلوع می کند و در پس شب افق رنگ می بازد و تنها خاطراتم است که باقی می ماند. + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 6:3 بعد از ظهر توسط behnam |
|
| |||||